گر چنان آیینه ای، اینسان پریشانم چرا
بر سر زلف و نگاهت مات و حیرانم چرا
گریه بر گردون غمها میکنم بی اختیار
در فراقم کرده ای جان رابه قربانم چرا
تا دلم شد چاک ، در فکر گریبان کردنش
وقت آن آمد قلم آغشته با جانم چرا ؟
گرچه پیرم دررهش، قربان جانش میشوم
میکشد امید پیری ، عشق جانانم چرا
در خطای دیدگان ، ناز وادایش دیدنی
میبرد در راه شوقش چون بیابانم چرا
چون نسیم صبح دل آکنده از عطر نوا
بر سر کوی فنا ققنوس دورانم چرا
گر چنان آیینه ای، اینسان پریشانم چرا
بر سر زلف و نگاهت مات و حیرانم چرا
گریه بر گردون غمها میکنم بی اختیار
در فراقم کرده ای جان رابه قربانم چرا
تا دلم شد چاک ، در فکر گریبان کردنش
وقت آن آمد قلم آغشته با جانم چرا ؟
گرچه پیرم دررهش، قربان جانش میشوم
میکشد امید پیری ، عشق جانانم چرا
در خطای دیدگان ، ناز وادایش دیدنی
میبرد در راه شوقش چون بیابانم چرا
چون نسیم صبح دل آکنده از عطر نوا
بر سر کوی فنا ققنوس دورانم چرا

صبح دل